تبليغاتX
Back to the Future

ناگهان چقدر زود دیر شد.. حالا دو سال است که از این دیار رفته ای و هیچ معلوم نیست که از کدامین طرف نگاه مان می کنی.. برای من که تو را فقط با شعرهایت شناخته ام سخت است نوشتن این کلمات..
اما می دانی می خواهم تو را چه بگویم.. می خواهم بگویم که تو نرفته ای.. مگر می شود زنده نباشی.. همین جایی.. الآنی که دارم شعرهایت را می خوانم روبرویم نشسته ای و داری بهم نگاه می کنی.. گوش می کنی و من مراقبم که نکند٬ مبادا واژه ای را اشتباه بر زبان جاری کنم.. من می خوانم و تو گوشم می دهی:

من سالهای سال مردم تا یک دم زندگی کردم..

 

و قاف حرف آخر عشق است٬ آنجا که نام کوچک من اغاز می شود

 

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم..

 

نه از مهر و نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از کین می نویسم
دلم خون است٬ می دانی برادر
دلم خون است از این می نویسم

 

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
وحرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست
مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروزنیز روزمبادا باشد!
وقتی تونیستی
نه هست های ما
چوانکه بایدند
نه بایدها...
هرروز بی تو
روز مباداست!
 

ته نوشت:  کاش می شد از گذشتن ثانیه ها جلوگیری کرد.. کاش می شد جلوی فردا شدن را گرفت.. دلم اصلا نمی خواهد این شنبه تحویل شود..

+ خط خطی شده در جمعه 8 آبان1388وقت 5:16 توسط "حمیدرضا" |


نگرانی است یا دلهره و یا هر دو٬ شایدم هر دو یکی باشد ولی می دانم که هر چه است سخت مرا گوشه گیر کرده.. نوشتن این حال و احوال سخت است و دلم مدام از اتفاقاتی سخت هولناک خبر می دهد.. نمی دانم چرا تمامش نمی کنند.. نمی دانم.. و همین ندانستن ها سخت مرا میازارد.. در دلم غوغایی برپاست.. در ذهنم بلوایی بزرگ.. مسخ شده ام انگار.. دیوانه وار در خود فرو نرفته بودم هیچگاه.. می دانم که همه بی تقصیرند.. دیگر طاقت ندارم دوست دیگری را در حصار ببینم.. گویی همه راه ها به اوین ختم می شود.. خدایا ختم به خیر کن این روزهایی که در پیش است..

ته نوشت: الا به ذکر الله تطمئن القلوب

+ خط خطی شده در پنجشنبه 7 آبان1388وقت 2:36 توسط "حمیدرضا" |


بعضی وقتها٬ در برخی حادثه ها یک چیز کم است.. آنقدر کم است  که ذهن هایی را درگیر نبودنش می کند.. و آنقدر محسوس است که آه می کشی.. چیزهایی که نیستند و افسوسشان را می خوری..

جریان حادثه ی کوی دانشگاه تهران با وجودی که همگان بر شدت بیشتر آن نسبت به ۱۸ تیرماه ۷۸ اذعان می کردند٬ جز برای آنهایی که ناظر بودند حماسه ای نشد.. حماسه ای به بزرگی ۱۸ تیر. منی که هیچگاه فکر نمی کردم فاجعه ای شبیه به فاجعه ۱۸ تیر را یکبار ببینم٬ بعد از آن شب مدام به کمبودی که دامن این جنایت را گرفت فکر می کنم.  دولت خاتمی ای که ایستاد و دفاع کرد٬ ایستاد و حمایت کرد٬ وزیر علومی که استعفا داد و هیات رئیسه ای که به جمع دانشجویان معترض پیوستند و پشت پا زدند به تمام مقام منصب هاشان.. آن روزنامه هایی که مرتب می نوشتند و می نوشتند و از ستمی که بر دانشجویان رفت دم می زدند٬ هیچ کدام نیستند.. و این نبودن مرا سخت می آزارد..

+ خط خطی شده در دوشنبه 4 آبان1388وقت 3:4 توسط "حمیدرضا" |


بازهم گرفتند و بردند.. بازهم ما را به غم و اندوه پیوند زدند.. بازهم میان ظالم و مظلوم  ارتباطی نو برقرار کردند.. اما این بار با شیوه ای نو و احتمالا اتهامی نو.. آنهایی را که نتوانستند اتهامی دندانی گیری را برایشان بتراشند این بار در دعای کمیل گرفتند..
نمی دانم حالم را باید چگونه بیان کنم.. هنوز از آزادی محمدرضا زمانی نمی گذشت.. هنوز آنهایی که در اوین اند بیرون نیامده اند که این مصیبت را بر سرمان نازل کردند.
نمی دانم این دوباره ها کی می خواهد تمام شود.. کی می خواهد دیگر تکرار نشود.. دوباره هایی که همیشه چندباره اند.. چقدر زمان است تا آنوقتی که محمدرضاجلایی پور دوباره دستگیر نشود؟ چقدر فاصله هست تا دیگرانی که فقط دعا می خواندند را به اتهامی نو مجرمشان نکنند؟

اینجا و اینجا بیشتر نوشته اند.

+ خط خطی شده در جمعه 1 آبان1388وقت 1:52 توسط "حمیدرضا" |


پس نام

چندان فرقى نمى كرد

اميرآباد، كارگر.

كاكتوس فراوانى ديده ام

كه پرندگان كويرى را

در سينه ى خارآكندى جاى مى دهند

گل سرخى مسموم، مسموم ديده ام

كه حنجره ات را سوراخ كرده بود.

اميرآباد، كارگر

اميرآباد، كارگر.

از پس باريدن است

كه تاول ابرهاى اسيدى

بر تن مان آشكار مى شود.

ما را ببخش خيابان بلندم

كه چراغ هايت در قطرات خون روشن مى شوند.

اميرآباد، كارگر

اميرآباد، كارگر

من كه تو را خيابان ندا مى خوانم.

شمس لنگرودی

من که تو را خیابان ندا می خوانم

 

+ خط خطی شده در سه شنبه 28 مهر1388وقت 19:20 توسط "حمیدرضا" |


برای محسن می خواهم بنویسم اما نمی دانم که چه باید بنویسم..نمی دانم باید به او تبریک گویم برای قبولی در ارشد یا ناراحت باشم برای این بازی های رنگارنگی که این کمیته بر سر ما در می آورد؟
نمی دانم چرا دیروز این دو با هم یکجا جمع شدند.. دو نامه که یکی قبولی و دیگری ممنوع الورود شدن محسن را در بطن خویش داشتند؟
نمی دانم چرا این دست اتفاقات را حالا محسن یک پای ثابت شده است؟
نمی دانم چرا دست از سر او بر نمی دارند؟ به چه چیز می خواهند برسند؟ به کجا تا حال رسیده اند؟ از چه چیز ما را می ترسانند؟

منم فرزند آگاه زمان تو..
چرا از من چنین در خشم و در رنجی؟
چرا با خشم و نفرت این چنین بر من نظر داری؟
چرا دندان به هم کوبی؟
چرا چشمان تو سرخ است؟
لبان تو چرا لرزان...
و سر تا پا وجودت نیز ترسان است؟

نترس از من٬ نترس از ما
بزن محکم بزن با قوت و قدرت
سیاهم کن٬ به خون و خاک اندازم
بزن تا نفرتم را بیشتر سازی.. بزن

بزن هر چند می خواهی
نمی گویم نزن دیگر..
نمی گویم امانم ده..
نمی گویم که رحمم کن
...و حتی آه مُردم هم نمی گویم
نمی گویم غلط کردم
نمی گویم که عفوم کن
نمی گویم که راه من خطا بوده است
چون راه خدا بوده است

+ خط خطی شده در یکشنبه 26 مهر1388وقت 15:27 توسط "حمیدرضا" |


من معتقدم که همیشه باید گذشته را با همه اتفاقاتی که در بطن خودش داره٬ حفظ کرد.. تا چیزهایی را که از ذهن پاک شده را دوباره به ذهن برگردوند و اونقدر تکرار کرد تا از بر شد.... 
امروز داشتم این کار را با روزنامه هایی که داشتم انجام می دادم.. تا چشمم خورد به:

راستش یاد همون وقت افتادم که روزنامه را برای اولین بار خوندم.. اون وقت خنده ای بر لب آوردم ولی الآن نه.. الان به حال مردمی افسوس میخورم که به جنایات و به همه ظلم هایی که در حقشان می رود٬ مشروعیتی خدایی داده اند.. 

+ خط خطی شده در پنجشنبه 23 مهر1388وقت 21:1 توسط "حمیدرضا" |


وقتی همه چیز دانشکده را بذاری بغل هم٬ حالت از هرچی دانشجو و هر چی دانشکده و.. از همه چیز به هم میخوره... دانشجوهایی که نمیدونم می خوان با مشغول کردن خودشون به درس و احتمالا مشق هاشان به کجا برسند و استادایی که سرشونو کردند تو لاک بی خیالی و انگار نه انگار..
دانشکده ای که به فکر صد نفر از دانشجویان اخراجی از خوابگاه نیست باید پیام تبریک بزنه برای رتبه سیصد و نمی دونم چند دانشگاه.. دانشکده ای که آماده این اتفاقات بود و اشتباه است بگوئیم که عادت کرده به این حوادث باید دانشجویانی داشته باشد که فقط مراقب بالا و پائین شدن واحدهاشان باشند و استادانی را در خود داشته باشد که اینچنین سر در لاک خودسانسوری فرو می برند...

+ خط خطی شده در سه شنبه 21 مهر1388وقت 19:55 توسط "حمیدرضا" |


۱
اینجا برام شده یه حیات خلوت درست و حسابی.. کسی نمیاد و کسی هم کاری باهام نداره.. خودمم و خودم.. خودم هم که میام فقط از روی عادت هست و بس.. از روی اینکه یه جایی هست هنوز که برم..

۲
خونه از گریه پُره٬ کوچه از مرگ غــزل
توی ویرونی باغ٬ نـعش گل بــغل بــغل
قطره ای اشک اینجا٬ شعله ای آه اونجا
پاره ای گل اینجا، تیکه ای ماه اونجا
کوچه تا کوچه هراس٬ خونه تا خونه عزا
دل به دل نفرین و لب به لب نعش دعــا

 

+ خط خطی شده در سه شنبه 21 مهر1388وقت 3:44 توسط "حمیدرضا" |


نشستم در منتها الیه این اتاقک (که به نظرم اکنون هر جایی را ماند جز اتاق) و به حال و روزم می خندم.. که چرا اینجام و چرا باید اینجا باشم و اگر اکنون اینجا نبودم٬ کجا بودم و از این حرفای صدتا یه غاز... راستش چه طوری و چه جوری سر از این جا درآوردم را الآن هرچی بهش فکر می کنم٬ چیزی به ذهنم نمی رسه ولی میدونم که نمی خوام اکنون اینجا باشم.. کار به فردا و پس فردا و اینها هم ندارم.. الآنی را می گویم که داره جون می کنه و مقاومت می کنه تا واژه ای ماضی نشه... الآنی را می گویم که شاید فردا وقتی بهش نگاه کنم به اون و به افکاری که الآن در ذهنم بالا و پائینشان می کنم خندم بگیره.. خنده ای شاید از نوع همین خنده ای که الآن دارم به حال و روزم می کنم.. شاید بدتر.. خنده ای که شاید از گریه هم غم انگیز تر باشد.. نمی دانم... کاش می شد این افکار را روی کاغذی بیاورم و بعد کاغذ را مچاله شده به بیرون پرت کنم..
این افکار بیشتر از هر چیز به سان یک درد و زخمی است که هر فکر جدیدی آنرا تازه تر و وخیم تر می کند.. تمام قدرت ادمی را می گیرد و آخرش هم هیچی به هیچی..

چقدر خسته ام.. دست و دلم به هیچ چیز و هیچ کار نمی رود... برای یک ساعت بعدم هم نمی توانم برنامه ای بگذارم.. روز دیگر و هفته بعد را چه رسد؟

ته نوشت: گاها به خودم گفتم که دانشگاه اومدنم اشتباهی بزرگ بوده و جالب اینه که می خوام این اشتباه را برای بار دوم تکرار کنم..

+ خط خطی شده در یکشنبه 19 مهر1388وقت 23:1 توسط "حمیدرضا" |


همه چیز نشان از وقوع یک فاجعه داشت و همه منتظر بودند تا آن فاجعه به وقوع بپیوندد.. ثانیه شمار ساعت٬ یکی یکی ثانیه ها را می کشت تا به آن ثانیه موعود برسد...
از صبح حال خوشی نداشتم و هر جایی را به خوابگاه ترجیح می دادم.. اما اکنون شب از نیمه گذشته بود و زمان می گفت که از دوازده شب هم٬ آن طرف تریم.. صدای شلیک تیرهای هوایی را حالا ساعت ها بود که بهشان عادت کرده بودم.. و نیز محاصره خوابگاه را..
دلم برای همه شور میزد.. آن شب باید حتما بیدار می ماندم.. گویی چیزی مانع از خوابیدن من می شد...

صبح شده بود و به سختی آفتاب بیرون آمده بود... محیط خوابگاه یک محیط جنگزده را تداعی می کرد.. هیچ چیز در باورمان نمی گنجید.. آتش هایی که خاموش شده بودند و دودی که کم کم محو می گشت و آنچه را که بر جای مانده بود را واضح تر نشان می داد.. آنشب بر خوابگاه چه گذشت؟

حالا اینجا همه در لاک خویش فرو رفته اند.. اینجا سکوت نعره می زند.. اینجا حالا دیگر مانند گذشته وقتی دلگیر دنیا می شویم در کوی پرسه نمی زنیم.. در گوشه اتاق کز می کنیم... می دانم که تک تک کسانیکه در این کوی نفس می کشند به نوعی افسردگی دچار شدند.. از در و دیوار و خیابانهای خلوت و سکوت بعد از غروب کوی می شود این را دریافت...

 

+ خط خطی شده در جمعه 17 مهر1388وقت 14:2 توسط "حمیدرضا" |


دیر زمانیست که دلم آنچه را می خواسته است٬ بدان نرسیده است.. دیر زمانیست که دیگر اصلا دلم چیزی نمی خواهد..
خیلی گذشته است  از آن هنگامه ای که در صفحات دلم خاطره ای خوش ثبت شده است.. الآنم دیگر نه دلی مانده و نه دماغی که آن خاطرات خوبی را که ثبت کردم٬ مرور کنم.. راستش دیگر افسوسی هم برایم نمانده تا اکنون بخواهم خرج آن خاطرات خوب ماقبل امروز کنم... 

ته نوشت یک:
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها خوشـــا بر من
که پیــچ و تاب آتش را تماشا می کنــم هر شب

دلــــم فـریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیـــوار نجـوا می کند هر شـب

+ خط خطی شده در یکشنبه 12 مهر1388وقت 22:57 توسط "حمیدرضا" |


اندوه بر صورتم جراحی شده است انگار..
و من ناراحتم برای دلم که این تصاویر را از طریق چشمانم می بیند و در خویش فرو می رود..
ناراحتم که چرا به دیدن تصاویری اندوه بار خو کرده است.. چراغ دلم خاموش است٬
چراغ دلم دیگر فروغی ندارد...
در دالان پیچ در پیچ دل من هیچ شادی ای راه برای رفتن پیدا نمی کند..
راهی برای مقصد نمی جوید...
از بس که تاریک است..
ظلمت بر جای جای دلم مستولی است...


خدایا و تو نیک می دانی که من تنها چیزی که در این دنیا و از این دنیا دارم٬ مادرم است.. می دانی که منتظر هیچ کس و هیچ چیز نیستم.. می دانی که منتظر هیچ اتفاقی هم نیستم که بیافتد.. مادرم برایم نگه دار

ته نوشت: امشب شبی بد بود برای کوی دانشگاه.. احکام اخراج از کوی که مثل یک اپیدمی٬ کوی را فرا گرفت

+ خط خطی شده در چهارشنبه 8 مهر1388وقت 3:26 توسط "حمیدرضا" |


آفرین ها بر تو بادا ای خدا
            
            ناگهان کردی مرا از غم رها

و بدین سان محسن آزاد شد...

ته نوشت: دارم مطمئن می شم که کسی پسورد وبلگ من را دارد...

+ خط خطی شده در شنبه 4 مهر1388وقت 23:57 توسط "حمیدرضا" |



محسن

 

محسن!
پس چرا هر چه بیشتر به انتظارت می نشینیم٬ انتظارمان را پاسخ نمی گویی؟

محسن پس چرا خانه ات را آب و جارو نمی کنی؟ گرد و خاکش را نمی روبی؟
محسن دیگر طاقت ندارم به خدا..

×××××

+ خط خطی شده در شنبه 4 مهر1388وقت 2:6 توسط "حمیدرضا" |


محسن

×××

محسن!
می دانی این چند روز همه چیز دست به دست هم داده تا اوضاع آنطور که می خواهم پیش نرود.. نیاز به گفتن نیست.. تو در زندانی و مادرم ناخوش احوال.. اما مامان هر چه باشد پیش رویم هست و تو را نمی دانم که باید تا به کی منتظرت باشم؟

می دانم که هنوز قبول نکرده ام و قبول نمی کنم که تو زندانی.. اخر زندان با تو چه سنخیتی دارد و تو را جز کدامین دسته از کسانیکه زندان را برایشان ساخته اند قرار داده و زندانی کرده اند.

می دانی!
این چند روز مدام روزهای اول رفاقت مان پیش چشمانم رژه می رود.. آن کار بلدی ها و دلسوزی های تو بود که مرا کشاند و به انجمن آورد.. یادت هست که گفتی "حال که جریده ای داریم تو هم بیا و بنویس " و من را وارد صبح دیلی خودت کردی و بعد تر که با هم به قول تو روزنامه ای علم کردیم و باز مسئولیت اش بر گردن تو..

تو هیچگاه نمی توانستی آرام گوشه ای بنشینی و کاری را روی زمین بگذاری.. آنها خوب کسی را گرفته اند.. همان کاپشن سفیده که خیلی ها او را مرد پنهان انجمن علوم اجتماعی می دانستند و... آنها نمی دانند که با این کارهاشان چگونه به محبوبیت ات بیش از پیش می افزایند و حالا بگذار تا کارشان را کنند..

محسن تو جرمت این است: تو محبوب ترینی که از قضا انجمنی هم هستی.. و محبوبیت را در این دوره هم خانواده زندان معنا می کنند...
حالا همه می دانند که هر کس محبوب باشد٬ جایش زندان است.. و در علوم اجتماعی امروز محبوب تر از تو چه کسی؟

دیشب خوابت را دیدم.. با همان آرامش همیشگی ات، با همان شوخی های گاه و بیگاه ولی به موقع ات از وضعت راضی بودی.. دیشب در خواب من تو زندان نبودی ولی نمی دانم چرا بیرون از آنجا هم نبودی..آخر نمی توانستی قدم بیرون بگذاری.. اما می گفتی که می خواهی بروی..نگفتی کجا...؟


ته نوشت: فارغ التحصیلی ات مبارک آقای جعفری

ته نوشت۲: حال مامان اصلا تعریفی ندارد.. محسن هم که اینطور..این روزها همه چیز جور میشه برای ناجور شدن روزگار ما

+ خط خطی شده در جمعه 3 مهر1388وقت 7:48 توسط "حمیدرضا" |


چقدر فاصله هست تا یک خنده دلخواه... چند روز مانده است تا نشنیدن یک خبر بد.. کدامین راه ها به امنیت و آزادی ختم می شوند... آسمان کجا آبی آبی است..؟ مرا بدان شهری که آسمانش آبی است هدایت کنید٬ باشد که دیگر خبری بد در آنجا مرا ندهند.. شاید که آنجا وقتی خندیدم٬ غم و غصه ای در میانه خنده گریبانم را نگیرد..
شاید آنجا محسن را زندان نبرند...

ته نوشت: جای محسن زندان نیست
ته نوشت۲: می دانم که آسمان هر کجا همین رنگی است ولی...
ته نوشت ۳: احساس می کنم کسی وارد میز کار وبلاگم می شود و گهگاهی کارهایی انجام می دهد
!!!

+ خط خطی شده در دوشنبه 30 شهریور1388وقت 19:57 توسط "حمیدرضا" |


روزگار هنوز در حال نشان دادن کریه ترین چهره اش  است.. باور اینکه محسن در بند باشد برایم خیلی سخت است.. امروز بدترین روزها بود... بد ترین..

همه چیز نگران کننده است.. همه چیز

ته نوشت: امشب باران بارید... امشب باران به موقع بارید.. امشب باران برای دلهای نگران محسن بارید... امشب باران به قدر کافی بارید...

+ خط خطی شده در پنجشنبه 26 شهریور1388وقت 1:42 توسط "حمیدرضا" |


همیشه تنهایی را دوست داشتم٬ در شلوغی ها، آنجا که در میان همهمه ها گم می شدم آرزویش را می کردم... آرزوی تنهایی ای را که وقتی با من است، خودم را در درونش پیدا کنم... آن خلوتی که فقط من باشم و من و هیچ کس جز من به درونش راهی نداشته باشد... خلوتی که برای همیشه تنهایی موعود من بوده و هست و خواهد بود... اما اینی که اکنون دچارش شده ام آن تنهایی موعود نیست... آن تنهایی ای که همیشه آرزویش را داشتم، در شلوغی ها انتظارش را می کشیدم، در ازدحام ها بی صبرانه به دنبالش می دویدم نیست... این فکر می کنم که بی کسی است، نه تنهایی..

چیزی که نبودن و حس نشدن، ترسی از درون و وحشت از برون و هرچه که موجب رنجش خاطر آدمی است را با هم دارد... مثل خوره به جان و جسم آدمی می افتد و ترس برت می دارد که نکند... می خواهی به جایی مامنی پناه بری، اما کسی نیست... می خواهی از درد و رنج بی کسی هایت بگویی اما یادت می افتد که بی کسی... می خواهی فریاد بزنی می بینی کسی نیست به فریادت گوش دهد... می خواهی تنها باشی، می بینی شلوغی و ازدحامی نیست که تو از آنها به تنهایی ات پناه بری... باید این بار از بی کسی هایت به تنهایی پناه بری.. باز هم نمی توانی

انگار مدت هاست که  کسی را نمی شناسم.. همه چیز عجیب و ترسناک است.. اعتماد انگار مدت هاست از بین رفته است.. شاید اصلا وجود نداشته است.. هر چه که هست اکنون نیست و من ندارم که بخواهم انرا با کس دیگری تقسیم کنم.. فقط ترس است که می بارد..

اینجا مدت هاست که امنیت رخت بر بسته است.. امنیت، همان حس خوشایند که همیشه گمان کنی مراقبانی از دور و شایدم نزدیک هوایت را دارند، بدانی که وقتی هم در اتاق تنهایی، آن سوی در کسی به انتظارت نشسته است... اما اینجا گویی هیچ کس بهانتظار تو نیست...آن سوی در

 

+ خط خطی شده در سه شنبه 24 شهریور1388وقت 14:14 توسط "حمیدرضا" |


بالآخره اتفاق افتاد همان اتفاقی که نود روز منتظرش بودیم... خدایا شکرت... این بهترین هدیه برای تولدم بود...

اللهم فک کل اسیر

 

 

 

+ خط خطی شده در شنبه 21 شهریور1388وقت 20:59 توسط "حمیدرضا" |


...و اکنون تنها می دانم که این بیست و یک سال را دیگر ندارم. چه بد و چه خوب دیگر نیست. چه بد گذشته باشد و چه آرمانی دیگر ندارمش. تمام شد به راحتی بیست و یک شب خواب رویایی دیدن و یا به ناراحتی بیست و یک گریه ناب٬ هرچه که بود دیگر نیست.
تمام شد و یقین حاصل شد برای من که بیست و یک سال از فرصتی که داشتم دیگر محال است که برگردد و من نمی دانم که باید خاطره خوبی هایش را جشن بگیرم و یا در پی سوراخی باشم تا هر چه که از آن باقی  مانده است را در آن مخفی کنم٬ شاید فراموشی حاصل شود.
مهم تنها این است که این بیست و یک سال دیگر نیست.. اینجا  ایستگاه بیست و دوم است و این ایستگاه٬ ایستگاهی بی برگشت است٬ حتی ایستگاهی ماندنی هم نیست.. سفر باید کرد...
بیست و یک سالم را با ولی و اگر گذراندم و اکنون با هزاران اما و شاید روبرو هستم..گوئیا بایدی در کار نیست٬ همه چیز در هاله ای از ابهام فرو رفته است و این چقدر ترسناک می کند مسیر پیش رو را... ایستگاه آخر کجاست؟ چقدر فاصله است؟

ته نوشت یک: تا نگاه می کنی وقت رفتن است..

 

+ خط خطی شده در شنبه 21 شهریور1388وقت 20:29 توسط "حمیدرضا" |


به لحظه لحظه این روزهای سرخ قسم

که بوی سبز ترین فصل سـال می آید

قیصر امین پور

+ خط خطی شده در جمعه 20 شهریور1388وقت 17:43 توسط "حمیدرضا" |


سخن گفتن با تو را دوست می دارم.. می دانم که خوب به حرف هایم گوش می دهی.. می دانم که نیک حالم را می فهمی.. احوالم را می دانی.. درکم می کنی و وقتی می خوانمت٬ درست در همان هنگامه ای که می دانم فقط تو را دارم و جز تو کسی را ندارم٬ اجابتم می کنی.. آخر خودت گفتی که "اُدعونی أستَجِب لکم"..
حالا دارم می خوانمت... حالا باید اجابتم کنی.. باید نه٬ اگر دوست داشتی اجابتم کن.. اصلا اگر به صلاحم بود٬ اجابتم کن..
حالا دارم با تویی حرف میزنم که به غیر تو نیازی ندارم... و همین حسی خوشایند را در دل من پِی میریزد.. 
همین که بدانم حواست با من است.. همین که مطمئن هستم مرا هنوز فراموش نکردی و مطمئن تر هستم که هیچگاه فراموشم نمی کنی٬ برایم بس است.. تنها نگرانی ام این است که نکند من تو را از یاد ببرم.. میترسم از آن وقتی که دستانم را از دستانت بیرون کشم و به دنبال بازی دنیا رفته٬ تو را گُم کنم.. می دانم تو دستانم را رها نمی کنی.. به خودم اطمینان ندارم.. امتحانم را آخر خوب پس نداده ام که این بار از نتیجه آگاه باشم.. یادت هست آن بار را که..
آن باری که حواسم به آن..به آن چیزـ نمی دانم چه بود٬ ولی خوش آب و رنگ بودـ پرت شد و داشتم تو را از کف می دادم.. آنجا تو نبودی٬ یعنی بودی ولی من تو را نمی دیدم.. گریه که کردم به گمانم دلت برایم سوخت.. شاید تا آن وقت می خواستی تنبیه ام کنی که مرا می دیدی ولی سراغی از من نمی گرفتی..
الآن که من پیشت نشستم٬ ببین چقدر خوشحالم.. می دانم از گناه من دلخوری٬ می دانم به قول و عهد با تو وفا نکردم٬ ولی این را نیز می دانم که اکنونی که اینجام٬ یعنی هنوز دوستم داری..
آن معامله را یادت هست؟ آن روز.. تازه از غروب گذشته بود.. زیاد نه.. تنها به اندازه یک نماز و کمی بیشتر گذشته بود.. کنار خانه ات بودم.. آنوقت را می گویم که تو را شکر می گفتم که اکنون اینجام.. و با تو میثاقی بستم.. قرار بر این شد که از آن به بعد تو را عاشق باشم.. نه اینکه عادتم شوی.
ولی نشد.. بازهم سرگرم بازی این دو موش سیاه و سفید شب و روز گشتم و......

..........

معبودا!
دردهایم را برایت گفتم و تو شنیدی.. خواسته هایم را بیان کردم و اجابتش را از درگاهت خواستار شدم..
تصمیم برای اجابتشان با خودت..مرا همین که به تو گفتم کفایت است..
اگر بیتابی کردم و گفتم خسته ام٬ به دل نگیر.. خستگی ام معنایش این نیست که از تو ناامیدم.. نه.. به خودت قسم که اینگونه نیست.. بیتابی ام از این بود که بر من رحمی آوری و به اندازه توان و وُسعم مرا امتحان کنی.. می دانی که توانم کم است و تا کنون هم اگر تو نبودی مرا یارای این همه نبود.. می ترسم از وقت و ساعتی که ضعف بر من چیره شود و طاقت از دست بدهم و... آن شود که من میترسم ازش..
پروردگارا!
اگر گفتم خسته ام٬ به خاطر این وطن خسته ام هست که خسته شدم.. خودت که می بینی..!
دروغ ها را که می شنوی.. جنایات را که خبر داری... کشتن ها و شکنجه ها را هم که می بینی..! نگاهشان کن..!! دارن از نام مبارک تو نیز استفاده می کنند.. ببینشان که از تدبیرشان٬ خلق تو به چه روزگاری افتاده است.. ؟ اسلامت را هم که برای خویش سند زدند.. می دانم٬ سندشان جعلی است ولی همه خب نمی دانند..
اگر گفتمت که پریشان و خسته ام٬ ناراحت نشو.. تنها شکایت این روزگار را برایت گفتم.. بگذار به پیش تو از روزگار شکوه کنم تا لااقل کمی از دردهایم کاسته شود..
راستی معبودا!
چه شد که آن همه شور و نشاط از ما گرفته شد؟ چه شد که بزرگترین آرزویمان آزادی دوستان بی گناه از بند شد؟ قرار بر این نبود.. آن دست از غیب را برون آور و کاری بکن..
خدایا!
گفتمت خسته ام.. می گویمت که این خاک هم خسته است.. من مهم نیستم٬ نگذار این خاک خسته تر شود.. 

در این شبها برای آزادی محمدرضاجلایی پور و همه زندانیان دعا کنید

محمد رضا جلایی پور را آزاد کنید
          
امضا می کنم برای آزادی او

+ خط خطی شده در چهارشنبه 18 شهریور1388وقت 5:22 توسط "حمیدرضا" |


 

توي قاب خيس اين پنجره ها

عكسي از جمعه غمگين مي بينم

چه سياه به تنش رخت عزا

تو چشاش ابراي سنگين مي بينم

داره از ابر سياه خون مي چكه

جمعه ها خون جاي بارون مي چكه

نفسم در نمي آد جمعه ها سر نمي آد

كاش مي بستم چشامو اين ازم بر نمي آد

 

استاد شهیار قنبری

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ته نوشت: قالبم را پیدا کردم...

+ خط خطی شده در سه شنبه 17 شهریور1388وقت 18:50 توسط "حمیدرضا" |


 

بیستون پر بود از اغیار و بانی مرده بود
شور فـرهادی٬ شـکوه خســروانی مـرده بود

خانه خالی بود از نســرین و ناز و نسترن
خار و خس ماندند٬ اما شمعـدانی مرده بود

چـادر عصمت به سر کردند رســوایان شهــر
دخت تقـواـ آن عروس آسمــانی ـ مرده بود

جغــد استبــداد نو بر کـاخ آزادی نشسـت
شهپــر جمشیــدی و باز کیــانی مرده بود

شهد شیرینی به خود بستند٬ حنظل های تـلخ
انگبیـن باغی از شیرین زبــانی مرده بود

سالها بگذشت و کس مهمــان لبخنـدی نشــد
بر عبوسِ چهــرِ مردم٬ شادمــانی مرده بود

کرکس تزویــر بر بام عدالـت لانـه کـــرد
در لسان اهل معنـــا نکته دانی مرده بود

همچنان یا طفـل ره ماندیم یا معذور پیـر
در کتاب عمــر ما فصــل جوانی مـرده بود

در خیــال واهی خود چند روزی زنــده وار
زندگی کــردیم اما زندگـانی مـــرده بود

باغ ها غـارت شـد از آلاله هـای رنـگ رنگ
سنبلی در باغ از بی همــزبانی مـرده بود

سینه خـالی شد از حــرف دل و نجـوای عشق
گوئیا در ذهــن مردم مهربــانی مرده بود

در خیال ما همه تشویش حــاکم بـود و یأس
واژه امیــد و لفـظ مـژدگانی مــرده بود

فرصتی حاصل نشــد زیرا به جولانگاه نَــرد
بخت ما در کام دژخیــم تباهی مــرده بود

در حصــار یأس ماندیم و ســـرود انتقـام
در غــزل سازان ما از ناتوانی مـرده بود

+ خط خطی شده در سه شنبه 17 شهریور1388وقت 5:5 توسط "حمیدرضا" |


نمی دونم روزگار باعث شده یا این وضع ایران٬ نمی دونم روزگار بر ایران تاثیر گذاشته یا ایران بر روزگار و یا دنیا طلبی اندکی از مردم بر هر دو و یا شایدم هیچ کدام بر دیگری ولی می دونم هر چی که هست٬ من اینجا بس دلم تنگ است... حسی شبیه به تنفر در تار و پودم ریشه دوانده است و اینجا بر من تنگ آمده است... وطنی که دوست داشتم و دوست می دارم را تاب نمی آورم.. وطنی که روزگار مرا نقاشی کرده است و روزگاری که وطن را برایم خواستنی دیگر در میان نیست... این روزگار حالا کریه ترین چهره اش را بر این وطن نشان می دهد و این وطن زشت ترین چهره اش را برای من..

+ خط خطی شده در دوشنبه 16 شهریور1388وقت 2:41 توسط "حمیدرضا" |


حریم را شکستند و حرمت ها را زیر پا گذاشتند،  و من مدام آن شکستن ها در جلوی چشمانم رژه میرود...

حالا انگار همه چیز در داخل این کوی، افسرده است... حسی غریب و توامان با ترس در این حریم شکسته مستولی است... اینجا همه برای خویش، آن شب دهشتناک را در تنهایی زمزمه می کنند...

اینجا بارها و بارها شاهد دوباره ها بوده است.. دوباره هایی از جنس بی عدالتی٬ دوباره هایی از جنس تهاجم های شبانه.. دوباره هایی که اینجا را قربانگاهی ساختند برای آنانی که تاب نیاوردند و سکوت را جایز ندانستند.. دوباره هایی از جنس خون.. دوباره هایی که دوباره دیر یا زود در این مکان "دوباره" می شوند

اینجا کوی دانشگاه تهران است..همان جایی که اکنون ساکنانش می خوانندش " کوی دانشگاه تهران٬ واقع در خیابان ندا٬ امیرآباد سابق"...اینجا همان جایی است که هیچ گاه در مقابل بی عدالتی ها سر خم نکرده است... اینجا مکانی است که هربار با هر کودتا و با هر جنایتی، جنایتی را در داخل خویش به چشم می بیند.. اینجا اگر زبان می داشت، شرح درد خویش را با دادها و بیدادها بیان می کرد...

اینجا چه ها را که به خویش ندیده است... اینجا چه دردها را که در دل نهان نکرده است... اینجا چه شکستن ها را که به جان نخریده است.. اینجا همان کویی است که بارها خواستند صدایش را در گلو خفه کنند و نتوانستند...

حالا تنها غریو الله اکبر های شبانه دانشجویان، مرهمی است بر جراحات عمیق این کوی..

ته نوشت: نمیخواستم قالبم را عوض کنم ولی کاملا بهم ریخته بود و مجبور شدم..
ته نوشت۲: شنبه دوستانم را پس از چند ماهی دیدم.. دفتر انجمن را نیز..

+ خط خطی شده در یکشنبه 15 شهریور1388وقت 2:54 توسط "حمیدرضا" |


داستان این مرز و بوم خسته مدام از دوباره ها و دوباره ها ناشی می شود... داستانی که تکرار قصه هر روزه آن است و همه چیز از تکرار تاریخ جان می گیرد... داستانی که از دوباره در بند کردن آزادی و از اعدام گل های سرخ در برگریزان همیشه روزهای این سرزمین حکایت دارد... آزادی ای که همه از آن حرف می زنند و فقط آنانی که اکنون در بهشت زهرا و بهشت زهراها خوابیده اند  نیک می شناسندش...

داستان داستانی ناتمومی است بر مردمان این سرزمین.. داستانی از شکستن حریم ها و به بند کشیدن حق ها و نابودی آزادی ها...

 

+ خط خطی شده در شنبه 7 شهریور1388وقت 18:21 توسط "حمیدرضا" |


" این روزها هرچه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه این روزها نوشتم همه آن است که یقین ندانم نوشتنش بهتر بود از نانوشتن"(عین القضات همدانی)

این روزها هزار بار نوشتم و هزار و یک بار پاک کرده ام و می دانم که در نوشتن شان و همینطور خواندن شان هیچ توفیری نیست. دلی خوش مگر برای مردم گذاشته اند که من دلم را به آن خوش کنم. دیگر دل خوش کنکی نیست و من نیز این ندارم. از همه جا بوی دروغ می آید و بوی ریا و من دیگر طاقت هیچ ندارم، بریده ام و اکنون ناتوان ناتوانم...

نمی دانم باید برای خویش و مثل خویش متاسف باشم که اینقدر خود خوری می کنم یا برای تمام مردمانی که این چنین معتاد زندگی روزمره و روزهای زندگی میشن، یا به حال تمام حکومتگران ستمگر این مملکت بگریم که این چنین برای آقایی در دو سه روز دنیا دست به هر نیرنگ و فریبی می زنند و هر چیزی را هم که می شود چنگ اش می زنند. خدا و عبد خدا هم تفاوت نمی کند.. معصوم و غیر معصوم نیز...

نمی دانم بد بخت منم یا این مردمی که حافظه شان این چنین یاد گرفته تا اتفاقات را برای ثبت و ظبط گلچین کند..

نه به هیچ کس نمی شود خرده گرفت، به هیچ کسانی که درد و رنج روزگار  این قبیل اتفاقات را روتین زندگی شان ساخته است..

.. و من فردای خویش را خبر ندارم و نمی دانم که اگر باشم چه ادمی هستم و دردم چیست؟ ولی امروز که  برای هر کس دردی است٬ درد امروز  زندگی من این است...

 .. و به قول صادق هدایت:

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جز اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد.............

 

ته نوشت: حوصله این امتحانات لعنتی را ندارم، هر روز امروز و فردا می کنم

ته نوشت۲: تمام مدیران تلویزیون حکومتی کارشان شده این که ببینند فلان شبکه چی میگه تا در عرض چند ساعت چند نفری را پیدا کنند و بر اساس سناریویی تکراری جوابیه ای را آماده و به سمع و نظر جهانیان برسانند..   برای من همان موسیقی کفایت همه چیز را می کند...

ته نوشت ۳:نوشتنی در این چند روز آنقدر زیاد بود که از درون تک تکشان مثنوی هفتاد من در می آمد ولی من گویی نوشتن فراموشم شده است

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدا نوشت: با خبر شدم که خانم توحیدلو امروز آزاد شدن٬ این بهترین بر این روزهای من بود

 

+ خط خطی شده در دوشنبه 2 شهریور1388وقت 11:59 توسط "حمیدرضا" |