احساس می کنم که دارم تمام می شوم.. دارم به آخرای خط میرسم.. نمی دونم یا شایدم میرسم به لبه پرتگاه.. همانجایی که باید دست هایت را ببری بالا و منتظر هر اتفاقی باشی تا بیافتد.. شاید همان اتفاقی که مدت هاست منتظرش هستم.. احساس می کنم برای همه چیز دیر شده است.. دیگر به هیچ چیز نمی رسم.. هیچ کاری دیگر از دستم بر نمی اید.. حسی شبیه همان حسی که موقع خواندن کافکا به ادم دست می دهد.. می ترسم.. از آینده ای که دارد می آید و من هیچ ازش نمی دانم..
و باز باید منتظر بمانم.. و از انتظار بیزارم..
دیگر چیزی برای گفتن انگار ندارم..
حس بدی است.. فقط این را می دانم
با شما هستم.. می دانید یا نه؟ می دانید امروز چه روزی بود یا در میان سلول های اوین گذر روز و ماه از دستتان در رفته است..؟ ولی نه حتما می دانید.. چه که این روز را خودتان در آن سهیم بودید.. سی و یک سال پیش.. امام.. فرودگاه و بهشت زهرا.. و بعد از آن سالشمار معکوس تا امروز.. به سال قبل و سال های قبل تر هم حتما فکر کرده اید که چقدر گرامی داشتبد این روزها را.. حالا کجا هستید؟ تو سلول شماره چند بند فلان.. به چه می اندیشید؟ آیا خبر از شهر دارید؟ از کشور؟ از امروز؟ از فردا؟؟! نور افشانی های میلاد را شما هم می بینید آیا؟؟ ساعت نه و نیم صبح امروز چه می کردید؟ جواب پس می دادید یا در کنج سلول تان بودید؟ یا به فجری که آفریدید فکر می کردید؟ برای تان بنر یا پلاکارد نزدند که رویش نوشته باشد دهه فجر بر فجر آفرینان مبارکباد.. فردا سیزدهم است و هفته بعد بیست و دوم.. یعنی سی و یک سال از انقلاب می گذرد و هشت ماه از انتخابات..
ما منتظریم هنوز که شما بر گردید
امروز فقط شما بودید که نبودید.. شمایی که نمی دانم می دانید که امروز می خواستیم ازتان تقدیر کنیم یا نه..؟؟
راستی امتحانات هم تمام شد و شما نیامدید..

