تبليغاتX
Back to the Future

هیچ چیز در سر جای خود نیست.. هر چه نگاه می کنم به دور و برم و به گوشه کنار چیزی را در جای خود نمی بینم.. از این همه تناقض در این دیار خسته شدم.. از اینکه هیچ چیزی در انجایی که باید باشد و نیست خسته ام.. از اینکه هر چه که هست کارکرد خودش را ندارد بیزارم.. هر آنچه که هست فقط یک وجه تشابه دارد و آن هم نامربوطی است..

درست در زمانی که بیشتر از هر وقت دیگری ایران را دوست دارم از آن بیزار شدم.. در زمانی که بیشتر از هر هنگامی این وضعیت٬ مرا بیشتر دلتنگ این کشور می کند از بودن در آن خسته شدم... همه چیز در اینجا در غبار فرو رفته است.. هیچ چیز معلوم نیست.. واین همه مرا خسته کرده است.. توانی دیگر در من نیست..

+ خط خطی شده در جمعه 20 آذر1388وقت 14:16 توسط "حمیدرضا" |


وقتی که چشم حادثه بیدار می شود

هفت آسمان به دوش تو آوار می شود

خواب زنانه ای است به تعبیر گل مکوش

گل در زمین تشنه ی ما خار می شود

برخیز تا به چشم ببینی که چه دردناک

آیینه پیش روی تو دیوار می شود

دیگر به انتظار کدامین رسالتی

وقتی عصای معجزه ها مار می شود؟

باز این که بود، گفت انا الحق که هر درخت

در پاسخ انا الحق وی دار می شود؟

وحشت نشسته باز به هر برگ، هر کتاب

تاریخ را بین که چه تکرار می شود

+ خط خطی شده در سه شنبه 3 آذر1388وقت 19:16 توسط "حمیدرضا" |


از وقتی بد و خوب را یاد گرفتم یا یادم داده اند که تشخیص دهم، این را نیز یاد گرفته ام که به یگران و به عقایدی که دارند احترام بگذارم. به اینکه این عقیده زیر بنایی است بر تمام اعمال و رفتار و گفتار افراد و اینکه ان عقیده با عقیده ای که من دارم در تضاد باشد یا نه دلیل تنفر از کسی نمی تواند باشد...
اما یک وقت است که این عقیده دیگران در همه چیز من دخالت بیجا می کند و شاید حتی می خواهد که ابعاد وجودی و اعتقادی من را نیز تحت تسلط خویش در آورد. این وقت ها تنفر در من سر بیرون میاورد..
معتقدم که هر کس هر عقیده ای دارد باید داشته باشد و هیچ کس حقی ندارد که بخواهد به عقیده دیگری توهین و جسارت کند.. حتی اگر تنها یک نفر یک عقیده داشته باشد، اکثریت حق توهین به او را ندارند.. حق ندارند که بخواهند مثلا با توسل به ابزار زور، قدرت جلوی ابراز عقیده اش را بگیرند و عقیده خود را بسط دهند... بلکه باید شرایط برای ابراز هر عقیده ای فراهم باشد.. هر کس از امکانات مساوی در جامعه بر خوردار باشد.. نه اینکه برنامه ریزی شود تا افراد همسو با عقیده ی خویش یکی یکی بالا بیایند و همه چیز جامعه را مصادره به مطلوب کنند.

علت این نوشته ام اظهارات یکی از فرمانده هان سپاه بود که دیروز اتفاقی در تلویزیون دیدم.. اظهاراتی که از برنامه ریزی سپاه خبر می داد برای اینکه ۱۰۰۰ نفر اول کنکور از افراد موسوم به بسیج باشند. این یعنی بسط دادن عقیده خود و نظام بر دیگران... از این دست چیزها زیاد هست.. این آخریش بود...  

آخر نوشت: کردان مرد.. او مرد و خیلی از افراد را دیدم که با خنده ای بر لب خوشحالی خویش را بروز می دادند.. یاد حدیثی از امام علی افتادم که

چنان زندگی کن که تا وقتی زنده ای مردم به سوی ات شتاب کنند و هنگامی که مردی٬ برایت گریه کنند..

+ خط خطی شده در دوشنبه 2 آذر1388وقت 2:28 توسط "حمیدرضا" |


منتظر هر اتفاقی هستم.. منتظر هر اتفاقی که بد باشد حتی.. منتظر هر آنچه که می دانم دوستش ندارم اما باز انتظارش را می کشم..
شاید باید دست هایم را ببرم بالا.. همین الآن.. خوف و رجا در من٬ در درونم بیداد می کند.. باید روزهایی را که قرار است بیایند تجربه کنم.. منتظرشان هستم.. هرچه باشد.. بد یا اگر خواستند خوب..

+ خط خطی شده در جمعه 29 آبان1388وقت 1:49 توسط "حمیدرضا" |


همش دوازده روز بود.. 

دوازده روز اما

نه از جنس

این روز و آن روز و هر روزی که بر من می رود..

برای هر روزش٬ هر ساعت و تک تک دقیقه هاش

ارزش قایل بودم

و حال

برای تک تک ثانیه هاش دلم تنگ است..

برای آن خودی که فقط انجا دیدمش و دیگر هیچ جا نمی بینمش

دلم تنگ است..

برای لذت به غایت بی نظیری که آنجا نصیبم شد

دلم تنگ است...

برای آن معصومیت دوازده روزه

دلم تنگ است..

دل من اینجا تنگ است..

دل من آنجا را می خواهد..

حتی برای یک بار دیگر

 

ته نوشت: چه قدر زود گذشت٬ تکرار نمی شود.. کاش....... .

+ خط خطی شده در چهارشنبه 20 آبان1388وقت 23:54 توسط "حمیدرضا" |